7 PM
میگفتند باران که می بارد بوی خاک بلند میشود...
اما اینجا باران که میزند فقط بوی خاطره ها می آید.
بدترین شكل دلتنگی برای كسی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسید | ||||||||||||
|
7 PM هیچ چیز بیشتر و بـבتر از این
مغز و استخوان آבمو نمے سوزونه کــہ
اطرافیانت بهت بگن:
اگــہ...
בوستت בاشت نمے رفت...
یک شنبه 8 / 6 / 1392Darya
™
به قلم: 6 PM روز اخر یادمه گفتی :نفرین میکنی؟ گفتم :نه، اما از خدا میخوام هیچکس، اندازه من دوستت نداشته باشد..
یک شنبه 8 / 6 / 1392Darya
™
به قلم: 6 PM یک شنبه 8 / 6 / 1392Darya
™
به قلم: 1 AM
بـــــــرای هـــمـــه خــــــوب بــــــاش
اونــــکــه فــهـمـــید هــمــیــشـــه کنــــارت و بــیـــادت
اونــکه نـفــهــمـید یــه روز میـفــهــمــه کــه دیـــره و فـقــط دلــش بـــرای خــوبــیــات تــنــگ مـیــشــه ♥ اگه عاشقی...♥ - تنهاخاطراتت باقی مانده اند... سه شنبه 13 / 5 / 1392Darya
™
به قلم: 1 AM
نه شوقی برای ماندن ، نه حسی برای رفتن ♥ اگه عاشقی...♥ - تنهاخاطراتت باقی مانده اند... سه شنبه 13 / 5 / 1392Darya
™
به قلم: 7 PM
نامم را پاک کردی ، یادم را چه می کنی؟!
یادم را پاک کنی ، عشقم را چه می کنی؟!...
اصلا همه را پاک کن ...
هر آنچه از من داری...
از من که چیزی کم نمی شود......
فقط بگو با وجدانت چه می کنی؟!
شاید...؟!نکند آن را هم پاک کرده ای ؟!!!
نـــــــــــــــــــــــــه!! شدنی نیست...!
نمی توانی آنچه رانداشتی پاک کنی
چند روزیست دست هایم را… با چند کتاب و نوشته،سرگرم کرده ام اما… گول نمی خورند… هیچ چیز معجزه ی دست های تو نمی شود!
خیلی سخته نگه داشتن بغض پشت تلفن...!!! مخصوصاً وقتی که میخواهی نفهمه هی قورتش میدی هی . . . اما آخرهم چیکه چیکه اشکات گونه ها تو خیس میکنه اون موقع ست که یهو تلفنُ قطع میکنی بعدشم میگی خودش قطع شد به خدا خیلی درد دا
هیچ میدانی؟ از وقتی که رفته ای از وقتی که نیستی " تا شب ها با یک جمله ی " شب بخیر عزیزم خوابم را شیرین و دلچسب کنی من به نیت مرگ سر بر روی بالش میگذارم!!
با گفتن یک "عزیزم جایت خالیست"... نه جای من پر میشود و نه از عمق شادیهایت کمتر. . . فقط دلخوش میشوم که هنوز بودونبودم برایت مهم است . ...
خدایـــــــــــــــــــــــــــــا! بـــس نیســــت اینــــ همـــه فـــاصلــ ــــــ ـــــــــ ـــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــه ؟؟؟!!!!
هـَـمـین ڪٍـﮧمــیـام بـٍــﮧ خٌـودَم بٍـگَـم هـَـمـٍـﮧ چـیــز آرومٍــﮧ مَــن چٍــقَــد خـٌـوشــحــالَــم
یـٍـﮧ حـٍـسٍ دَروٌنــی بــٍم مــیــگــٍـﮧ غـَـلـَـطٍ اٍضــافــی نَــڪٌـن...!!!!!
]بچه هاکمک یادتون نره]
♥ اگه عاشقی...♥ - تنهاخاطراتت باقی مانده اند... شنبه 1 / 5 / 1392Darya
™
به قلم: 3 PM دو شنبه 10 / 1 / 1392Darya
™
به قلم: 2 PM داستان كوتاهيه ( بخونيد )
![]()
پسره به دختری که باهاش دوست بود میگه :
رفتن تو حمومو یهو دیدن دختره و پسره رگ دستشونو باهم زدند و گوشه حموم افتادن و روی دیوار حموم نوشته : : نامردا خواهرم بود . . . ♥ اگه عاشقی...♥ - تنهاخاطراتت باقی مانده اند... دو شنبه 12 / 12 / 1391Darya
™
به قلم: 10 PM ![]() ♥♥روزی خواهد رســــــــید♥♥ ♥♥که دیگـــــــــر . . .♥♥ ♥♥نه صدایم را بشنــــــــوی♥♥ ♥♥نه نگــــــــاهم را ببينی . . .♥♥ ♥♥نه وجودم را حس کنـــــــــی ...♥♥ ♥♥و میشویی با اشکت♥♥ ♥♥سنگ قبر خاک گرفته ی مرا . . .♥♥ ♥♥و آن لحظه است . . .♥♥ ♥♥که معنی تمام حرف های گفته و نگفته ام را میفهمی♥♥ ♥♥ولی ... من ... دیگر ... نیستم♥♥ یک شنبه 11 / 12 / 1391Darya
™
به قلم: 9 PM
♥♥. . . دیگر از این شهر . . .♥♥
♥♥. . . میخواهم سفر کنم . . . ♥♥
♥♥. . . چمدانم را بسته ام . . .♥♥
♥♥. . . اگر خدا بخواهد امروز میروم . . .♥♥
♥♥. . . نشسته ام منتظر قطار . . .♥♥
♥♥. . . اما نه در ایستگاه . . .♥♥
♥♥. . . روی ریل قطار . . .♥♥ ♥ اگه عاشقی...♥ - تنهاخاطراتت باقی مانده اند...یک شنبه 11 / 12 / 1391Darya
™
به قلم: 1 PM قلب لعنتـــــــــــي لطفا:
پنج شنبه 26 / 11 / 1391Darya
™
به قلم: 1 PM یه وقتایــــﮯ هســتـــــــ تحمـــل داشتـــم"
پنج شنبه 26 / 11 / 1391Darya
™
به قلم: 1 PM
نـــه می توان گریــــه کرد ، نــــه مـی توان فریـــــــــاد زد ... ! برای بعضی از درد ها.. فـــــقط می توان نــگاه کرد و بی صدا، شــکــســـ پنج شنبه 26 / 11 / 1391Darya
™
به قلم: 1 PM در شهر بودم
یک شنبه 6 / 11 / 1391Darya
™
به قلم: 1 PM در پناه آغوشت ( متن عاشقانه )
آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
و هر زمان خوابش را عشق است که من و تو را یک شنبه 6 / 11 / 1391Darya
™
به قلم: 1 PM یک شنبه 6 / 11 / 1391Darya
™
به قلم: 8 PM پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد… گفتم:تو چی؟گفت:من؟ بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید♥ اگه عاشقی...♥ - تنهاخاطراتت باقی مانده اند...ادامه مطلبپنج شنبه 28 / 10 / 1391Darya
™
به قلم: 9 AM پنج شنبه 23 / 9 / 1391Darya
™
به قلم: 4 PM جیرجیرک به خرس گفت:دوستت دارم.خرس گفت الان وقت خواب زمستونیه بعداصحبت میکنیم. خرس خوابیدونمیدونست عمرجیرجیرک فقط سه روزه... امروزمعلم عشق گفت:دوخط موازی هیچ گاه به هم نمیرسندمگراینکه یکی ازآن هاخودرابشکند.گفتم:من که خودم راشکستم پس چرابه اونرسیدم؟لبخندتلخی زدوگفت:شایداوهم به سوی خط دیگری شکسته است... اون لحظه که گفتی:یکی بهترازتوروپیداکردم یاداون روزایی افتادم که به صدتابهترازتوگفتم من بهترینودارم... لعنت به همه ی قانون هایی که درآن هادل شکستن پیگردقانونی ندارد... ♥ اگه عاشقی...♥ - تنهاخاطراتت باقی مانده اند...ادامه مطلبجمعه 22 / 9 / 1391Darya
™
به قلم: 4 PM
جمعه 22 / 9 / 1391Darya
™
به قلم: |
||